از مشهد ،حرم امام رضا(ع)...
برای تک تکتون دعا میکنم،امیدوارم پیشاپیش سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم، کلی اتفاقای خوب برای هممون بیفته و سالی باشه پر از تلاش و دست آورد و خوبی کشورمون
به امید روزهای روشن تر و قشنگتر برای همه🍀🩷
از مشهد ،حرم امام رضا(ع)...
برای تک تکتون دعا میکنم،امیدوارم پیشاپیش سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم، کلی اتفاقای خوب برای هممون بیفته و سالی باشه پر از تلاش و دست آورد و خوبی کشورمون
به امید روزهای روشن تر و قشنگتر برای همه🍀🩷
این یه هفته اخیر دارم سریال وایکینگ هارو میبینم و واقعا از هوش و نحوه برنامه ریزی رگنار به وجد اومدم که چجوری یه مشت آدمی رو که تنها چیزی که براشون مهمه قدرت و جاه طلبیه رو طوری هدایت میکنه که به خواسته هاشون برسن،دقیقا مثل استاد و مرشدی که هرکسی باید توی زندگیش داشته باشه و به حرفهای اون گوش بده تا به نتیجه برسه.
اما در آخرش تنها چیزی که بهش فکر میکنم این ها بازم بربرها و وایکینگ هایی بیشتر نیستن، اون وقت ما با اون تمدن و دانشمندامون به این روز افتادیم که خودمون رو خار و خفیف اینا کنیم...!؟
پیشنهاد:اگه خیلی حساسید حتما از فیلیمو ببینید،من خودمم کم کم دارم به این نتیجه میرسم سانسور شدش رو ببینم:)😂
امروز سر کلاس، استادم(مرشدم) یه حرف خیلی قشنگی زد که گفت
*زمین بازی و جنگ آدم های متخصص یک جای دیگه ایه*
یکی از چیزهایی هم که تعریف کرد درمورد نحوه دزدیده شدن رئیس جمهور ونزوئلا بود که من برای هزارمین بار فهمیدم هیچ چیز نمیتونه مارو بجز تخصص ارزشمند بکنه:))
پست کوتاه صرفا دلی برای خودم^^
روز اول بهمن با امتحان کشت سلول شروع شد و من واقعا یه چیزی رو نمیفهمم که چرا استادا وقتی امتحانا مجازی میشه از خورند خودشون درمیان و یه جوری سوال میدن که باید کل جزوه رو بنویسی و قشنگ من سر هر امتحانی دو برگه کلاسور پشت و رو جواب مینویسم خوب یهو سوال بده از اول ترم هرچه تدریس شد را بنویسید، هم خودتو راحت کن هم مارو:/ خدا شاهده بعد از هشت تا سوال زیاد سوال نه خوب بود چی بده؟(مراحل چرخه سلولی را بنویسید و هرفاز را شرح دهید) که نمیدونم کسی یادش هست چیزی یا نه ولی وقتی شما زیست شناسی میخونی قطعا با دانش دبیرستان نمیشه به این سوال ۳ نمره ای پاسخ داد بلکم باید ۳ صفحه اسلاید فقط متن رو خلاصه بکنی براش:)
از امتحان صبحم که بگذریم بعدش به سمت دانشگاهراهی شدم تا یکم به کارام برسم و خوشبختانه هم یه یونیت زبانم و خوندم هم فصل دوم سلولی رو خلاصه نویسی کردم و تمرین دست چپمم انجام دادم فقط بینایی مونده که اونم سعی میکنم تا قبل کلاس فردا یه جوری حل و فصلش کنم، مجبور شدم امروز زودتر برگردم خونه تا یکم کار بکنم چون نت نداشتیم و ساعت کاری این ماهم به شدت پایین و حقوق کمی دریافت خواهم کرد(البته یکم تنبلی خودمم بوده)ولی خوب میخوام خودمو عادت بدم روزی دوساعتم رومستمر پیش ببرم^^
موقع برگشت اینقدر زمین لیز شده بود به خاطر برف های دیروز که نزدیک بود سه بار بخورم با مخ زمین که خداروشکرفرشته ها نجاتم دادن،اینقدم هوا سوز داشت که دماغم و دیگه حس نمیکردم:)امیدوارم تا شب بتونم به همه کارام برسم:))
پ.ن:توروخودا شماهم یکم از روزاتون بنویسید بخونم لذت ببرم@-@
پ.ن۲:سلولی عشق است و بس🧬🔬🩵💜
کلا من برف رو خیلی بیشتر از بارون دوست دارم و یکی از عمده دلایلشم اینکه همیشه تصور میکنم خونه ای ته کوچه بن بست پنجره ای داره که منظرش یه تک تیر چراغ برق با سوی کور نور نارنجی رنگش وسط کوچه و برف شدیدی که میادو زمین و سفید میکنه رو میشه دید و به خاطر ابر های برفی آسمون شب روشن تر از همیشه و سکوت همه جارو گرفته و گلوله برف های تپل روی زمین آروم اروم میشینن و من با چشمای گردم نگاهشون میکنم انگار که خدا داره دونه دونه از عشق و علاقه و توجهش رو برای من میفرسته که بگه پایان شب سیه سپید است.
_ امروز بعد از مدت ها دانشگاه رفتم تا توی کتابخونه درس بخونم و واقعا فهمیدم که اصلا یه جور دیگه ای مغز من توی کتابخونه فعال میشه و ای کاش میشد که عکس آپلود کنم و بهتون از زیبایی های خدا که چجوری این کاج های سربه فلک کشیده لباس عروس کردن تنشون.
هرچند بماند که در راه برگشت و به دستور ملکه مادر مجبور شدم یه تره باریم برم و مثل آدم برفی برگردم خونه از بس که برفش زیاده.
ولی امروز یکی از قشنگترین روزهای این چند وقت زندگیم بود.🥲
پ.ن: هم اینک در خانه ما آهنگ قمیشی پخش میشه که میفرماید:
:)
تازه الانم فهمیدم ادارات تعطیلن حتما مامانم خوشحال میشه وقتی از خواب پاشه^^
+آپدیت عکس دانشگاهمون:)😍
به لطف قطعی نت و دسترسی نداشتن به دنیای مجازی و تونستم کتاب۱۰۰صفحه ای که از سه هفته پیش شروعش کردم رو تموم بکنم،
اسطوره جام مقدس:سفر قهرمانی مرد امروز
کتابیه که به شدت توصیه میکنم و داره برام تبدیل میشه به اینکه ازش چندتا بخرم و به ادم های مهم زندگیم بدم تا بلکم اوناهم با این سفر روانشناختی و کهن الگویی بیشتر آشنا بشن و بتونن حتی اگرم یکم شده جایگاه و سطحی از آگاهی که توش قرار دارن رو تشخیص بدن،هرچند برای درک مفهوم کاملش به یک استاد و روانشناس ماهر نیاز هست تا به بیراهه کشیده نشی و بتونی معمای عمیق و اون شکاف های ریز لالوی کلماتش رو بهتر متوجه بشی.
یه چند تا جمله که خوشم اومده رو براتون میزارم بلکم یکم کنجکاوتون کنم و برید حتی اگه شده بعد از درست شدن نت نسخه پی دی افش رو از هرجایی مثل طاقچه و اینا دانلود کنید و بخونید^^
_در هر سطح از آگاهی باشیم وقایع در همون سطح برامون اتفاق میافتد.
_هر زخم همچون رحمی آبستن یکتولد تازه است.
_شفای ما و راه رشد ما از درون زخم هایی است که برمیداریم.
_بسیار سفر باید تا پخته شود خامی .
_what happens, is happiness
_ego-world
...
شب خوش^^✨
پ.ن:مطمئن میشم که بازم بخونمش، مثل یه سرمشقی که هرشب باید نوشته و یادآوری بشه.
اول از همه سلام و امیدوارم حال همگیتون و اطرافیانتون خوب باشه(دروغ بزرگ)حداقل از نظر جسمی،هوم!!؟
با این وضع قطعی نت و باز نشدن هیچی (تلگرام و واتساپ و یوتیوب و ...)یادم افتاد که شاید اینجا باز باشه و بله حدسم درست بود مثل اینکه
امیدوارم از هفته قبل به قبل زندگی خوبی رو داشته بوده باشید( @-@)
یکم بخوام بگم چی گذشته از زندگی این چند وقت به مجازی شدن امتحان ها میتونم اشاره بکنم البته بجز آزمایشگاهامون چون اونارو خیلی زودتر از این حرفا گرفتن و هنوز نمره آز بافتم نیومده و ژنتیک رو فقط تونستم ببینم که خداروشکر کامل شدم ولی از بافت واقعا میترسم که چه نمره ای داده،حس میکنم قراره هرچی زحمت کشیدم براش جلوچشمام نیست و نابود بشه:((
ولی این ترم به خودم خیلی افتخار میکنم که تونستم هم درس های دانشگاهم روجلو ببرم،هم کار آزمایشگاه رو انجام بدم ،هم کار دورکاریم رو انجام بدم و هم برای ارشدم بخونم و روی درس های کلاسای آخر هفتم تمرکز بکنم فقط اگه یکم دیگه فشار بیارم که بتونم این وسط مسطا زبانمم به صورت مستمر بگنجونم خیلی عالی میشه:))
امیدوارم که زودتر بتونیم به خوبی زندگی بکنیم و تلاش بکنیم برای پیشرفت زندگی خودمون و کشورمون .
از الان استرس کنکور ارشدم رو دارم و از دیروز یکم زمان زیاد تری رو روی درس تخصصیش گذاشتم و با هر صفحه و مطلبی که یادمیگیرم بیشتر به پیچیده بودن آدم ها و مخلوقات خدا و خود عظمت خدا پی میبرم و در عجبم که چجوری این همه مکانیسم و فرایند برای ما ساخته شده و ما اینقدر خودمون رو دست کم میگیریم و سرسری زندگی میکنیم
امیدوارم بهترین ها برای هممون اتفاق بیفته و از خوشیاتون توی پست هاتون بخونم^^✨🩷
پ.ن:ارشد اصلیم ۱۴۰۶میباشد این فقط آزمایشی ولی خوب استرس دارم:))))))))
بعد از وقتی سلام
قبل از اینکه شروع کنم اینو بگم که از شنبه ثبت نام ورودی های جدید دانشگاهمونه و هر دقیقه از ذهنم میگذره که یه برگه بگیرم دستم و بگم دانشگاه ما نِیایید:)
خوب اصل مطلب: امروز اولین روز همیار آزمایشگاهی من در دانشگاه بود همون اتفاقی که خیلی براش خوشحال بودم،از شیش صبح پاشدم تا روپوشم رو اتو بزنم و صبحانه بخورم چون قراره که تا شیشو نیم شب توی دانشگاه بمونم و با جن و پری ها بزنم بیرون :) روزهای یکشنبه و سه شنبه در آزمایشگاه ژنتیک مشغول به کار و روزهای آز شیمیم هم هنوز مشخص نیست.
این استاده که تا دو چهلو پنج کلاسا دستشه خودمم باهاش دارم و واقعا استاد سگی میباشند و این حرف من نیست حرف خودشه!!بله درسته خودش میدونه چقققققققدر گند اخلاق و بی اعصاب تشریف داره پس جایی برای تعریف ازشون نمیمونه استاد دو چهلو پنج تا چهار یکیه که هیچ کاری خودش انجام نمیده (دراصل انداخت گردن من) و استاد آخرمون هم کسیه که خودمون باهاش ترم پیش آز فیزیو گیاه داشتیم و واقعا تیکه ای است از گل های بهشت اینقدر ک این بشر خوش انرژی و نازه،حتی اسم منم یادش مونده بود، بهم میگه سیندرلا😂 که هنوز زیارتشون نکردم و فکر نکنم خبر داشته باشه که من اصلا همیارم و خبر خوب دیگه اینکه روز سه شنبه کلا این استاد کلاس داره و واقعا ماچچچچ🤌🏻🤌🏻
از اون ور خانوم احمدی (مسئول اصلی آزمایشگاه)که ما پیش ایشون هستیم فقط تا سه میمونه و میرن دیگ و کلی بهم تاکید کردن که کلید نگیری،حواست به بچها باشه چیزی برندارن، آخر سر میکروسکوپ هارو تمیز بکن، لام هارو جابه جا نکن و از این جور نکات پیشگیری که خدایی نکرده اتفاقی نیفته که حالا ما میریم تا شب که ببینیم چیمیشه:)
از اون ور هم وقتی کارم تموم بشه باید برم خونه و پروژه دورکاری که گرفتم رو تا دوساعت انجام بدم ،بعدش هم باید برای سه تا ارائه سنگین این هفته تمرین کنم چه بسا که برای سرطان(موضوع ارائه ژنتیکم)باید خودم کلی اضافه بر سازمان مطلب حفظ بکنم و از اون ور همون روز ارائه ژنتیک کوئیز یک نمره ای بافت شناسی دارم ک نمره ترم لحاظ میشه و ۱۲صفحه هست(شبه دوازده صفحه ولی در اصل یه ۴هفته ای هست داره همون تعداد کم صفحه رو درس میده:))
دیگه رسما از پنجشنبه تا یکشنبه فعلا از صبح تا شب بیرون تشریف دارم و باید جوری هندل بکنم که به درس های دانشگام،کار آزمایشگاه، کار دورکاری،کارای خونه،ارشدم و درس های جمعم برسم و واقعا بیست و چهار ساعت روز خیلی کمه من حداقل هر روزم باید هفتادو دوساعتی باشه:))
جزوه بافتمم دادم پرینت گرفتن و باید برم محلاتی خودم بیارمش و مدرک کارگاه الایزایی روهم کشرکت کردم تحویل بگیرم:)
در کل میدونم روزای خیلی سخت و سنگینی رو پیش رو دارم(چه بسا همین الانم توشم) و اصلا نمیخوام غر بزنم چون که این روز ها همونایی بودن که من خودم از خدا میخواستم و حس زنده بودن رو دارم حس توی مسیر درست بودن و رشد کردن رو دارم که بزرگ شدنم از دل همین سختی ها در میاد و من رو به نیوشای آیندم که کلی خیال پردازی براش میکنم میرسونتم،فقط امیدوارم آخرش نتیجه دلخواهم باشه^^
روز دوشنبه بود که رفتم دانشگاه برای شرکت توی کارگاه مقاله نویسی چون به دردم میخورد و آخر های جلسه که شد کانال دانشگاهمون رو که چک کردم دیدم زده ساعت دوازده و نیم تا یکو نیم جلسه فرهنگ در علوم اعصاب با دکتر قربانی برگزار میشود،منم تا وقتی علوم اعصاب و اسم خانوم دکتر رو دیدم گفتم حتما باید برم چون هم استاد قربانی رو بعد از اخرین جلسه ژورنال کلابمون ملاقات میکنم و هم میرم ببینم چیمیگن(استاد قربانی اولین کسی بودن ک بهم یاد دادن چجوری مغز موش دربیارم🤩).خلاصه ما یه ده دقیقه زودتر رسیدیم دم در سالن جلسه و بعد از چند دقیقه از دور شنیدم که صدا میاد:سلام اقای دکتر خیلی خوش اومدید ما خیلی مفتخریم که شمارو اینجا ملاقات میکنیم و ...
بعد که توجهم جلب شد دیدم دکتر قربانی با کلی از اساتید برجسته دانشگاهمون و یک آقای خیلی پیری دارن میان سمت سالن ، خانوم دکتر منو دیدو فهمیدن کیم که منم پشت سرشون رفتم توی سالن .
بعد از این که نشستیم ازم پرسید نیوشا بودی درسته؟ گفتم بله و برگشتن و به اون آقایی که پیر بودن گفتن این دانشجوی ما خیلی به علوم اعصاب علاقه داره و ما هروقت مغز موش در می اوردیم همیشه میومد و بهمون کمک میکرد و دانشجوی فعالی هست ،اقاعه هم بهم گفت افرین و برای شوخی گفت مغز سوسکم بلدی دربیاری؟دیگ منم یکم خندیدم و منتظر شدیم تا جلسه شروع بشه و اول معرفی خانوم دکتر گفتن :و یک تشکری هم بکنیم از استادم که امروز مهمان ما هستن پدر علوم اعصاب ایران دکتر زرین دست!!!!!
حاجییییییییییییی منووو میگیییییییی
خودم ریختم پرامممممم مونده بود واقعااااا
به قول علیض شوک شدم و واقعا کپ کردم در همون حال چون اسمشون رو قبلا شنیده بودم ولی نمیدونستم اینقدر آدم خفنی هستن و تا آخر جلسه همینجوری فقط گوش میدادم هرچند که کم صحبت کردن ولی واقعا فرق لولشون رو میشد با بقیه توی اون اتاق به راحتی فهمید اینقدر که آدم پر و پخته ای بودن، و همونجوری که میدونید خوب معمولا توی اینجور جلسات چایی و کیک پخش میکنن و همه تا پذیرایی شدن شروع کردن به خوردن و من همینجوری خجالت میکشیدم و تا آخرش هیچی از گلوم پایین نرفت حتی بعضی از اساتید دوتا دوتا چایی و کیک میخوردن:)))
در آخر هم عکس یادگاری گرفتیم و من قطعا اون عکس رو توی رزومه کاریم قرار میدم اون خودش یه مدرک حساب میشه😂😍
بعدش تا خونه هم مثل دیوونه ها لبخند روی لبم بودو برام اتفاق خیلی عجیبی بود چون وقتی دوباره بنر جلسه رو دیدم نوشته بود برای اساتید که اگه میدیدمش قیدشو میزدم و اگر یک درصد اون روز توی خونه بودم عمرا پا نمی شدم برای یک ساعت برم جلسه و واقعا نمیدونم از چی سرنوشت بگم؛ از خوب بودنش،از غافلگیرشدنش، از اینکه میخواست توی این روزای پر از فشار و استرس یه حالی بهم بده یا چی...
فقط میتونم بگم دیگه فکر نکنم همچین فرصتی گیرم بیاد و واقعا توی این یک مورد خوش شانس بودم:))