این یه هفته اخیر دارم سریال وایکینگ هارو میبینم و واقعا از هوش و نحوه برنامه ریزی رگنار به وجد اومدم که چجوری یه مشت آدمی رو که تنها چیزی که براشون مهمه قدرت و جاه طلبیه رو طوری هدایت میکنه که به خواسته هاشون برسن،دقیقا مثل استاد و مرشدی که هرکسی باید توی زندگیش داشته باشه و به حرفهای اون گوش بده تا به نتیجه برسه.
اما در آخرش تنها چیزی که بهش فکر میکنم این ها بازم بربرها و وایکینگ هایی بیشتر نیستن، اون وقت ما با اون تمدن و دانشمندامون به این روز افتادیم که خودمون رو خار و خفیف اینا کنیم...!؟
پیشنهاد:اگه خیلی حساسید حتما از فیلیمو ببینید،من خودمم کم کم دارم به این نتیجه میرسم سانسور شدش رو ببینم:)😂
امروز سر کلاس، استادم(مرشدم) یه حرف خیلی قشنگی زد که گفت
*زمین بازی و جنگ آدم های متخصص یک جای دیگه ایه*
یکی از چیزهایی هم که تعریف کرد درمورد نحوه دزدیده شدن رئیس جمهور ونزوئلا بود که من برای هزارمین بار فهمیدم هیچ چیز نمیتونه مارو بجز تخصص ارزشمند بکنه:))
پست کوتاه صرفا دلی برای خودم^^
روز اول بهمن با امتحان کشت سلول شروع شد و من واقعا یه چیزی رو نمیفهمم که چرا استادا وقتی امتحانا مجازی میشه از خورند خودشون درمیان و یه جوری سوال میدن که باید کل جزوه رو بنویسی و قشنگ من سر هر امتحانی دو برگه کلاسور پشت و رو جواب مینویسم خوب یهو سوال بده از اول ترم هرچه تدریس شد را بنویسید، هم خودتو راحت کن هم مارو:/ خدا شاهده بعد از هشت تا سوال زیاد سوال نه خوب بود چی بده؟(مراحل چرخه سلولی را بنویسید و هرفاز را شرح دهید) که نمیدونم کسی یادش هست چیزی یا نه ولی وقتی شما زیست شناسی میخونی قطعا با دانش دبیرستان نمیشه به این سوال ۳ نمره ای پاسخ داد بلکم باید ۳ صفحه اسلاید فقط متن رو خلاصه بکنی براش:)
از امتحان صبحم که بگذریم بعدش به سمت دانشگاهراهی شدم تا یکم به کارام برسم و خوشبختانه هم یه یونیت زبانم و خوندم هم فصل دوم سلولی رو خلاصه نویسی کردم و تمرین دست چپمم انجام دادم فقط بینایی مونده که اونم سعی میکنم تا قبل کلاس فردا یه جوری حل و فصلش کنم، مجبور شدم امروز زودتر برگردم خونه تا یکم کار بکنم چون نت نداشتیم و ساعت کاری این ماهم به شدت پایین و حقوق کمی دریافت خواهم کرد(البته یکم تنبلی خودمم بوده)ولی خوب میخوام خودمو عادت بدم روزی دوساعتم رومستمر پیش ببرم^^
موقع برگشت اینقدر زمین لیز شده بود به خاطر برف های دیروز که نزدیک بود سه بار بخورم با مخ زمین که خداروشکرفرشته ها نجاتم دادن،اینقدم هوا سوز داشت که دماغم و دیگه حس نمیکردم:)امیدوارم تا شب بتونم به همه کارام برسم:))
پ.ن:توروخودا شماهم یکم از روزاتون بنویسید بخونم لذت ببرم@-@
پ.ن۲:سلولی عشق است و بس🧬🔬🩵💜
کلا من برف رو خیلی بیشتر از بارون دوست دارم و یکی از عمده دلایلشم اینکه همیشه تصور میکنم خونه ای ته کوچه بن بست پنجره ای داره که منظرش یه تک تیر چراغ برق با سوی کور نور نارنجی رنگش وسط کوچه و برف شدیدی که میادو زمین و سفید میکنه رو میشه دید و به خاطر ابر های برفی آسمون شب روشن تر از همیشه و سکوت همه جارو گرفته و گلوله برف های تپل روی زمین آروم اروم میشینن و من با چشمای گردم نگاهشون میکنم انگار که خدا داره دونه دونه از عشق و علاقه و توجهش رو برای من میفرسته که بگه پایان شب سیه سپید است.
_ امروز بعد از مدت ها دانشگاه رفتم تا توی کتابخونه درس بخونم و واقعا فهمیدم که اصلا یه جور دیگه ای مغز من توی کتابخونه فعال میشه و ای کاش میشد که عکس آپلود کنم و بهتون از زیبایی های خدا که چجوری این کاج های سربه فلک کشیده لباس عروس کردن تنشون.
هرچند بماند که در راه برگشت و به دستور ملکه مادر مجبور شدم یه تره باریم برم و مثل آدم برفی برگردم خونه از بس که برفش زیاده.
ولی امروز یکی از قشنگترین روزهای این چند وقت زندگیم بود.🥲
پ.ن: هم اینک در خانه ما آهنگ قمیشی پخش میشه که میفرماید:
:)
تازه الانم فهمیدم ادارات تعطیلن حتما مامانم خوشحال میشه وقتی از خواب پاشه^^
+آپدیت عکس دانشگاهمون:)😍