کلا من برف رو‌ خیلی بیشتر از بارون دوست دارم و یکی از عمده دلایلشم اینکه همیشه تصور میکنم خونه ای ته کوچه بن بست پنجره ای داره که منظرش یه تک تیر چراغ برق با سوی کور نور نارنجی رنگش وسط کوچه و برف شدیدی که میادو زمین و سفید میکنه رو میشه دید و به خاطر ابر های برفی آسمون شب روشن تر از همیشه و سکوت همه جارو گرفته و گلوله برف های تپل روی زمین آروم اروم میشینن و من با چشمای گردم نگاهشون میکنم انگار که خدا داره دونه دونه از عشق و علاقه و توجهش رو برای من میفرسته که بگه پایان شب سیه سپید است.

_ امروز بعد از مدت ها دانشگاه رفتم تا توی کتابخونه درس بخونم و واقعا فهمیدم که اصلا یه جور دیگه ای مغز من توی کتابخونه فعال میشه و ای کاش میشد که عکس آپلود کنم و بهتون از زیبایی های خدا که چجوری این کاج های سربه فلک کشیده لباس عروس کردن تنشون.

هرچند بماند که در راه برگشت و به دستور ملکه مادر مجبور شدم یه تره باریم برم و مثل آدم برفی برگردم خونه از بس که برفش زیاده.

ولی امروز یکی از قشنگترین روزهای این چند وقت زندگیم بود.🥲

 

پ.ن: هم اینک در خانه ما آهنگ قمیشی پخش میشه که میفرماید:

بزار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید

میشه خورشید شدو تابید

میشه آسمون رو بوسید

:)

تازه الانم فهمیدم ادارات تعطیلن حتما مامانم خوشحال میشه وقتی از خواب پاشه^^

 

 

+آپدیت عکس دانشگاهمون:)😍